اولي : ميدوني نگهبان قبرستون رو گرفتن دومي : نه براي چي اولي : آخه ميگن سوالاي شب اول قبر رو فروخته بود
شخصي وارد مغازه خياطي شد و گفت : آقا از اين پارچه لباسي برای من بدوزيد خياط پارچه رو متر کرد و گفت اين پارچه نيم متر کم است و يک لباس کامل برای شما نخواهد شد آن شخص جواب داد : عجيب است اين خياط بغل دستي شما ميگفت که پارچه کاملا" اندازه است خياط گفت : خوب حرف او صحيح است چون بچه اش بيشتر از يک سال ندارد ولي پسر من شش ساله است
بنده خدايي ميميره و مجلس ترحيمي ترتيب ميدند موقع خداحافظي هر کسي چيزی ميگفت غضنفر هم بود و خودش رو حسابي گم کرده بود که چي بگه ديد که نفر جلویی گفت «غم آخرتون باشه نوبت که به غضنفر رسيد و چون نمي دونست چي بگه گفت : ببخشيد که مرد
غضنفر رفت پيش چشم پزشک تا وارد شد ، دکتر گفت : اوه اوه اوه ، چقدر چشمات سرخ شده غضنفر پرسيد : ببينم دکتر ، درد هم ميکنه
يه جاهلي ميره توالت عمومي همه تواتها درهاشون بسته بود شروع ميكنه به يکي يکي در زدن اولي با صداي كلفتي ميگه : اهن دومي و سومي هم همينطور در چهارمي رو كه ميزنه ، يكي با صداي خيلي نازك ميگه اهن جاهله ميگه پاشو بيا بيرون تو اينكاره نيستی
برچسب ها :
داستان های خنده دارداستان های خنده دار آبان 1390داستان های خنده دارمطالب خنده دارمطالب خنده دار جدیدمطالب واقعا خنده دارجک های خنده دارخنده دارترین مطالب جدیدجدیدترین خنده دار آبان 90سایت برای خندیدنسایت های دارای مطالب خنده دارمتن های خنده دار
موضوع :
نوشته شده در تاریخ 21 آبان 1390 و در ساعت : 07:59 - نویسنده : pishvaz-irancell |
بخش موزيک آنلاين سايت